ما را در سایت مهدی جان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 18:50
حرف یه دوستدلم می خواد خاطره ی امروزم رو جار بزنمساعت حدود پنج و نیم بودچشم و که باز کردم دیدم پسرکوچولوم هم چشمش و باز کردبلند شدمگفت کجاگفتم یه کاری دارمگفت چی کارگفتم می خوام نماز بخونمگفت منم می خوام نماز بخونمکنارم ایستادمثل من دولا و راست شدبعد نماز گفت چرا تند تند خوندی بابایی بعد نشست روی پامبهش گفتم باباجون میای باهم دعا کنیمبا همون زبون بچگیش که دل می بره از آدم گفت چه دعایی گفتم دعا کنیم آقامون بیاددعا کنیم بارون بیادبا زبون شیرینش گفتخدا جون آقامون بیادخدا جون بارون بیادالهی امینبعد حاضر شدم و از خونه زدم بیرونتو حال خودم بودم که دیدم از آسمونی که خشکِ خشک بودداره قطره قطره استجابت می بارهدلم گرفتگفتم خدایا به معصومین بچه های شهر بهمون رحم کن+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۶ساعت 9:23 نويسنده سلام | مهدی جان...ما را در سایت مهدی جان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 18:50
رفقا مثل هر سال رفتند و تو نخواستی ام انگاردارم فکر میکنم که کرده ام
که در این وسعت، جایی برای من نبود؟!
دلم یخ در بهشت می خواهد
حرم امام رضای برفی

ما را در سایت مهدی جان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 57 تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 18:50